تبليغاتX
دفتر دلتنگیام

دفتر دلتنگیام

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن

 - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ،

 ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود

 استاد داد مي زند : خوب بعد ؟

 ادامه بده !

 و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم

 بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ...

و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است ..............

 کارم از گريه گذشته

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 18:31 توسط lili |


هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار

خیز ای بت فرخار بیار آن گل بیخار

در پرتو الطاف ایزد منان ،

نوروز فرخنده بر روزگار خرمتان مبارک

و

بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان

شکوفه باران باد.

لبتان پر خنده

قلبتان از مهر آکنده

دولتتان پاینده

ونوروزتان فرخنده باد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 16:17 توسط lili |


 

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

 

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

 

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش

بزند !!!

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

 

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق

ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 

 

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 12:36 توسط lili |


عشق واقعي هيچوقت نمي ميره


اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره


"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم


"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم


"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب


حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 10:1 توسط lili |


اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي برميگرده نگات ميكنه،بدون براش مهمي


اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت،بدون براش عزيزي


اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميخندي برميگرده نگات ميكنه بدون براش قشنگي.


اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه،بدون دوستت داره.


اكه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه بدون عاشقته.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389 17:49 توسط lili |


آدم:منو دوست داری؟

حوا:مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟

.

.

.

.

واینگونه بود که خداوند عشق را آفرید.

 

ولنتاین مبارک.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 10:22 توسط lili |


سلام به دوستای جون جونی و گل خودم

اول از همه از همه تون ممنونم که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردین و کامنتای زیبا واسم فرستادین.

خیلی خیلی دلم براتون تنگیده بود بخدا

تو فکر همه تون بودم.

بچه ها تو این مدت کلی اتفاقای جالب واسم افتاد که گفتم واسه شمام تعریف کنم

اول اینکه خودمو عشقم با هم اشتی کردیم و بخشیدمش

ولی من تصمیم گرفتم که باهم نباشیم و اونم قبول کرد.

ما فقط میخوایم مث دوتا دوست خوب پشت هم وایسیم و به همدیگه کمک کنیم

من مطمئنم که اون دوسم داره اونم از بابت من مطمئنه و خیالش راحته.

درسته قبلا واسه ازدواج همدیگه رومیخواستیم ولی الان دیگه وضع فرق کرده.

خلاصه بگم که خیلی خوشحالم

ولی یه خبر بدم دارم الان مریضه تو بیمارستان بستریه

خواهش میکنم واسش دعا کنید.

خیلی دوستون دارم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 15:5 توسط lili |


بدونین بدترین درد تنهاییه‌ ...
 
بدترین درد عاشقیه‌...
 
بدترین درد اینه‌ که‌ اون الان راحته‌ و نمیدونه‌ که‌ تو چه‌ دردی داری...
 
بدترین درد اینه‌ که‌ هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری...
 
اینو بدون که‌ منتظڕت خواهم ماند...
 
چرا که‌ چون هنوز عاشقتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 0:19 توسط lili |



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389 0:36 توسط lili |


خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...


خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ..


. خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو


بدون حضور خودش جشن بگیری .


.. خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ،


جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...


خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ،


بعد بفهمی دوست نداره

 
... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه
نفر از دست بدی ،

اما اون بگه : دیگه نمی خوامت...

 
قلبمو شکستی


كهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم…..


کفشای پاره میخریم ….


اسباب کهنه میخریم …..


بی اختیار داد زد ووو : کهنه فروش قلب شکسته میخری!!؟


کاش وقتی چیزهای ارزشمند رو داریم


قدر بدانیم و فردا افسوس نخوریم


چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه


نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه


نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره

 
نه به خاطر اینكه تنهاست

 
و نه از روی اجبار

 
بلكه به خاطراینكه اون شخص ارزش


دوست داشتن رو داره

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389 22:16 توسط lili |


خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

 

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

 
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

 

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر


به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

 

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

 

 
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

 

 

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌


که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

 
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود


خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 23:3 توسط lili |


سگ اگه بفهمه دوسش داری باوفا میشه

 

ولی بعضیا اگه بفهمن دوسشون داری

 

 هار میشن

+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 20:8 توسط lili |


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف چابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو

 کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

 در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش نداشته‌هاش را از خدا طلب می‌کرد، انگاری با

 چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت

 و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 23:52 توسط lili |


هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟


هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟


کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی.

به گذشته ای نچندان دور.

به روز اول اشنایی

به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم.


تو رفتی!!!


کاش هنگام رفتن

 تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود

 با خودمیبردی.

کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد

 و من تنهامی مانم.


تو رفتی!!!


چگونه دلت امد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری.

قلبی که به عشق تو می تپید و توان را تنهاگذاشتی.

بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی.


تو رفتی!!!


آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 0:49 توسط lili |


گاهگاهي به فكرم خطور ميكرد

 

 كه تو فقط براي من خلق شده ای

 

اما وقتي ترا با ديگران ديدم

 

فهميدم

 

كه حتي به فكر خود هم نبايد اعتماد كرد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389 23:53 توسط lili |


یه سال گذشت

چقد زود.باورم نمیشه پارسال تو این روزا بود که من عاشقت شدم

تو همین روزا بود که شب و روزم گریه شده بود

واسه اولین بار دلم لرزیده بود اونم چه لرزشی

لرزشش اونقد زیاد بود که اگه تو یه شهر میومد همه جا رو خراب میکرد

حالا دیگه فکرشو کن تو دل من چه خبر بود

میگم به نظر تو الان باید سالگرد این عشقو به خودم تبریک بگم؟

یا تسلیت.............

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 23:19 توسط lili |


هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره


میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره

از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد


حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد


دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود


منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود


از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد


حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389 23:32 توسط lili |


خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا منوپیش خودت نمیبری

دیگه خسته شدم.

خواهش میکنم منو ببر پیش خودت دیگه از همه چی سیرم

خدایا یعنی اینقد از من بدت میاد که حاظر نیستی پیشت بیام؟

خدا دیگه دارم دیوونه میشم

چقدر باید تحمل کنم

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 18:5 توسط lili |


حالا من و تنگ غروب و جاده

خاطره هایی که تو دست باده

میرم که با تنهایی تنها باشم

دیگه می خوام از خودمم جداشم

غرور من پیش تو کم اورده

بسشه هرچی زخم و طعنه خورده

میرم ولی بدون که بد میکنی

عشقمو ناشنیده رد میکنی

حالا میری که میدونی خرابم

همه ش دارم فکر میکنم تو خوابم

میرم ولی پیش تو جامی مونم

می خوام هنوز از عشق تو بخونم

بارون میشم تا بغضمو ببارم

جاده ای نیست پارو خودم میذارم

سنگ غرورتو نزن به شیشه م

باشه دیگه مزاحمت نمیشم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 17:31 توسط lili |



مطمئن باش و برو


ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست


و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی


به من و عشقی پاک


که پر از یاد تو بود


و خیالم می گفت


تا ابد مال تو بود


تو برو. برو تا راحت تر


تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 0:23 توسط lili |


میخوام به سردی شبهام بخندم...

 میخوام به پوچی فردام بخندم...

وقتی میبینمت با دیگرونی...

تو اوج گریه هام میخوام بخندم...

میخوام داد بزنم تنهای تنهام...

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 21:57 توسط lili |


چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

 چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .

نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

 يک روزه ديکه هم بدون تو گذشت........

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 21:53 توسط lili |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مرجع نقد و بررسی فیلم
کنگان اس ام اس
زندگی ارام بخش
هرچی بخواییدا میکنی
bfها و gfها
بزم نامردان
وبسایت جامع مشهدی ها
کلبه ی عشق من و تو
my love is I3lack
فقط من وتنهایی
بی احساس
خورشید
morteza-zlm
آزادی
لطفا سکوت!
خاطرات یک پسر چشم سبز
لحظه های عاشقی
هواداران مجید خراطها
ساعت 5 عصر
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
ستاره کوچولو
مستی و راستی
عاشقانه
موزیک برتر
وبلاگ شاعر جوان
تنهایی من
فقط اولین عشق
من و خدا و من خدا و خدا من
نسیم دریا
بی پروا
پشیمونی
حسنعلی(خاطره)
یخ زدم از تنهایی
دورترین نزدیک
دوستت داشتم
پشیمونی
قاصدک
لیلیان کوشولو و تنهاییش
غمکده ی من
سایت رسمی فروغ فرخزاد
عاشقی و جدایی
کوچه باغ احساس
قلبهای بیدار
هم نفس
سکوت تنهایی
رز سفید
مرد تنهای شبم
دانلود جدیدترین و بهترین کلیپها و عکسها
کلبه عشق
سی لر
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1390

اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
اسفند 1388



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin